خلاصه خبر :   اگر می خواهید که سربازان شما را در وسط جنگ بپذیرند، باید همان خطراتی را به جان بخرید که آنها با آن مواجهند. باید شانه به شانه ی آنها حرکت کنید.
تاریخ : 25/03/1393      ساعت: 14:54
منبع خبر: مدیر سیستم                
متن خبر
یاسین مسیح-اختصاصی میثاق/ پاتریک چاول در 17 سالگی تصمیم گرفت که برود و از نزدیک شاهد جنگ باشد. عمویش که در هنگام جنگ فرانسه در ایندوچینا به عنوان عکاس جنگی کار می کرد دوربین نیکونی را به او داد و از او خواست پاریس را ترک کند. چاول می گوید که به حرف عمویش گوش داد و پاریس را ترک کرد و در وسط جنگ شش روزه در 1967 به اسرائیل پرواز کرد. در دهه های بعدی این عکاس کهنه کار جنگی بیش از بیست نبرد را پوشش داده است که جنگ ویتنام و حمله ی آمریکا به پاناما در 1989 از جمله ی آنها هستند. او دوست دارد به صحنه ی مبارزه نزدیک باشد و یادگاریهایی هم برای اثبات آن دارد؛ گلوله ای در کمرش، بریدگی چاقو در پهلویش و چندین زخم عمیق از انفجار مرگبار 1974 در طول جنگ داخلی کامبوج. حالا او 63 سال دارد و همچنان از طریق عکسها، مستندها و کتابهای چاپ شده اش داستانهایی از جنگ و چالشهای داخلی تعریف می کند. همین سال گذشته او در خطوط مقدم آشوبهای خونین لیبی حضور داشت. او می گوید: «این راه آسانی برای زندگی کردن نیست، اما خوب چه کسی می خواهد آسان زندگی کند؟»

طرز تفکر شما به عنوان عکاس جنگی جوان چگونه بود؟

وقتی من کارم را شروع کردم فقط برای دل خودم بود من پسر خودخواهی بودم و دنبال ماجرا. اما خیلی زود فهمیدم چیزی که می بینم، یعنی آن شرایط و آن عذاب ها، خیلی بزرگتر از زندگی کوچک من است.

آن اوایل گاهی من حتی عکس هم نمی گرفتم. در هلی کوپتر بهم خوش می گذشت. اما وقتی غیر نظامیان مرده را می بینید به این می رسید که چیزی درست کار نمی کند. من ناگهان به گونه ای متفاوت به افراد مرده نگاه کردم. آنها فقط تعداد و آمار معمول نیستند. دیگر نتوانستم مثل احمق ها خوش باشم. جنگ صدای بلندی دارد و خیلی زود هم به گوش شما می رسد.

عکاسی جنگی با گذشت زمان چه تغییراتی کرده است؟

چیز زیادی تغییر نکرده است به غیر از اینکه عکاسان بیشتری در جنگهای کوچک حضور پیدا می کنند زیرا امروزه عکس گرفتن و فرستادن آنها آسانتر از قبل است. قبلا اگر هفت روز کار می کردید سه روز باید دنبال راهی می گشتید که بتوانید فیلم هایتان را به بیرون بفرستید. دوربین ها نیز اتوماتیک نبودند پس حتی نمی دانستید که اصلا عکسهایتان خوب از آب در می آیند یا نه. باید درباره ی تکنیک عکاسی اطلاعات بیشتری داشتید و گاهی حتی خودتان باید عکس هایتان را چاپ می کردید.

آیا عکسی از جنگ شش روزه نگه داشته اید، یعنی اولین جنگی که پوشش دادید؟

بسیاری از عکسها واضح نیستند. من خیلی کم سن و سال بودم. نمی دانستم چطور از دوربین استفاده کنم. وقتی برگشتم متوجه شدم  که همه عکسها کاملا به درد نخور هستند. تنها عکس خوب عکسی از خودم بود که کنار سرباز زن اسرائیلی ایستاده بودم.

آیا اولین مرگی را که از نزدیک شاهدش بودید یادتان می آید؟

مرگ سرباز اسرائیلی در صحرای سینا. گلوله ای مستقیما به سرش برخورد کرد و بدون اینکه صدایی بلند شود، خیلی آرام او را کشت. اصلا دراماتیک نبود. مرا شوکه کرده بود. صدای عجیبی از این سرباز بلند شد، سرباز زانو زد و بر زمین افتاد انگار داشت می گفت: «خیلی خسته شده ام. می خواهم کمی استراحت کنم.» پنج دقیقه ی پیش با او صحبت کرده بودم.

چه مدت جنگ ویتنام را پوشش دادید؟

چهار یا پنج سال. گاهی از آنجا می رفتم زیرا جنگهای دیگری هم وجود داشتند. جنگ هایی در موزامبیک و آنگولا جریان داشت که طی آن پرتغالی ها در تلاش بودند مستعمرات خود را حفظ کنند. من باید به ایرلند نیز می رفتم. مبارزات زیادی در بلفاست و لاندن دری در حال وقوع بود. بنابراین من هر چهارتا داستان را با هم پوشش می دادم.

چه لحظه ای در ویتنام برایتان خاص است؟

یک زندانی ویتنام شمالی وقتی فهمید من فرانسوی هستم برای مدتی با من حرف زد. در پاریس در دانشگاه سوربون درس خوانده بود. درباره ی مبارزاتش حرف زد، اینکه چرا پدر و مادرش همواره علیه فرانسوی می جنگند و چرا می خواست آمریکایی ها را از سرزمینش بیرون کند. قبلا فکر می کردم دشمن فقط کسی است که به ما شلیک می کند. اما این مرد انسان خوب و فرهیخته ای بود. او نگاه مر ا کاملا تغییر داد. فهمیدم که در آن سوی دیگر جنگل افرادی زندگی می کنند که دارای احساسات هستند. درست مثل ما.

از سفر با سربازان چه چیزهایی یاد گرفتید؟

اگر می خواهید که سربازان شما را در وسط جنگ بپذیرند، باید همان خطراتی را به جان بخرید که آنها با آن مواجهند. باید شانه به شانه ی آنها حرکت کنید. اگر یک توریست حرفه ای هستید و 100 متر عقب تر ایستاده اید و حواستان هم جمع است، مثل این به نظر می رسد که دارید حیوانات باغ وحش را تماشا می کنید. گاهی ضربه ای می خورید و پایین می افتید. اما این قیمتی است که باید بپردازید و باید نشان بدهید که آمادگی اش را دارید. سربازان می دانند شما از کشور امنی می آیید و این برایشان تحسین برانگیز است. آنها برادران شما می شوند.

هنگام کار چه احساسی دارید؟

وقتی مشغول کارم آرامش بسیاری دارم. حس می کنم می توانم دور دستها را ببینم. بهتر صداها را می شنوم. به غذای زیادی نیاز ندارم. اهل نوشیدنی هم نیستم. جسم من پیش می رود. گوش می کنم. صحبت می کنم، زبان مقصد را یاد می گیرم. اگر منطقه ی مین گذاری شده باشد، تلاش می کنم بفهمم کدام مسیرها بهترین هستند. هیچ جایی برای عصبیت ندارم.

اصلا چرا باید خودمان را اذیت کنیم و به عکسهای جنگ نگاه بیندازیم؟

اول اینکه، عکسها به شما میزان شانسی را یادآوری می کنند که نصیبتان شده و همین شما را مسئول می کند. این بدین معنی است که باید از این زندگی صلح آمیزی که دارید خوب محافظت کنید زیرا هیچ تضمینی وجود ندارد. مثل این است که آتشفشانی در شهر مجاورتان وجود داشته باشد. اگر نمی دانید چه چیزی شما را تهدید می کند پس قدر زندگی را نخواهید دانست و تحسینش نخواهید کرد. صلح چیز فوق العاده ایست، اما جنگ همواره آن را تهدید می کند.

پس عکسها به نوعی هشدار محسوب می شوند؟

بخشی از شغل ما این است که به مردم بگوییم:«ببینید در سوریه چه اتفاقی دارد می افتد، می توانید به کافه ها بروید و خوش بگذرانید اما یادتان باشد صلح شکننده و آسیب پذیر است، آنچه برای مردم سوریه دارد اتفاق می افتد می تواند در هر جای دیگر نیز اتفاق بیفتد، در هر زمانی.» در سال 1973 وقتی در بیروت بودم و اوقاتم را آنجا می گذراندم و به رستورانها و کافه ها می رفتم نمی دانستم که ده سال جنگ داخلی در راه است که کشور را از هم خواهد پاشید و جان بیش از 250 هزار نفر را خواهد گرفت.

هدف اصلی بیشتر عکاسان جنگ چیست؟

آزار سیاستمداران وقتی تصمیمات اشتباه می گیرند. آنها می دانند برای این تصمیم ها مسئول هستند زیرا این همه شاهد، دو یا سه عکاس و فیلمبردار در هر منطقه کلیدی اطلاعات با ارزشی دارند. پس شغل ما این است که موقعیت را زیر ذره بین خود داشته باشیم و داستان را تعریف کنیم. ما فقط برای اخبار کار نمی کنیم، ما برای آرشیو و کتابهای تاریخ کار می کنیم. عکاسان مختلفی وجود دارند، کسانی چون «جیمز نچوی» یا «لری برو» هنرمندان فوق العاده ای هستند. من بیشتر گزارشگری هستم که دوربین در دست می گیرد. من عکس می گیرم تا مردم حرفهایم را باور کنند. عکسها مدارکی هستند برای آنچه من تعریف می کنم.

آیا با عکاسان دیگر نیز همکاری می کنید؟

معمولا از اینکه با هم کار کنیم اجتناب می ورزیم. یکبار نچوی را در بانکوک دیدم، زمانی که جنگ در خیابان ها جریان داشت. با او صحبت نکردم. فقط ده متر با من فاصله داشت. اما من از او فاصله گرفتم. اما وقتی جنگ تمام شد او را صدا کردم و با هم شام خوردیم. او هم همین طور است. در هنگام درگیری ها دوست ندارد با کسی حرف بزند. وقتی در میانه ی نبرد یا جنگی هستید بهتر است تنها باشید یا با سربازان و محلی ها و یا شاید با یک نویسنده، با کسی که کارش با شما یکی نیست.

نکات منفی مستقل کار کردن چیست؟

اکثر اوقات هیچ پولی در جیبتان نیست. اما من پول زیادی نیاز ندارم. من آپارتمان بزرگی ندارم. اجاره نشین هستم. می توانم آنجا را ظرف پنج دقیقه ترک کنم. سی سال است همان موتور قدیمی ام را دارم و یک ماشین فورد قدیمی. می توانم سریع راه بیفتم و هرجایی بروم. فقط به اندازه یک بلیط هواپیما پول لازم دارم و وقتی به ارتش پیوستم یا به شورشیان، دیگر چیزی نیاز ندارم.

بدترین شرایطی که تا به حال در آن بوده اید کدام است؟

نبرد گروزنی در 1995، زمانیکه روس ها شهر را به طور کامل تخریب کردند. بمباران سنگینی بود و من با گروه مبارزان تانک دار چچن بودم. شش نفر بودیم و چهار نفرمان تکه تکه شدند. من کار اشتباهی کردم. وارد ساختمانی شدم. درها و پنجره ها ریختند و من به اتاق دیگری رفتم و سقف فرو ریخت. کل ساختمان داشت می لرزید و من فکر می کردم سقوط خواهد کرد. سپس همراه یک چچنی به سمت بیرون ساختمان دویدم. حس می کردم ترس و وحشت مرا تسخیر کرده است و می خواهد مرا در پنجه های خود اسیر کند. باید همواره حواستان به ترس باشد. 

می توانید بمباران را توصیف کنید؟

هوای اطرافتان تبدیل می شود به چکشی که انگار قرار است شما را تکه تکه کند، له کند. نمی توانید فکرتان را جمع کنید. افکارتان در مغزتان یخ می زنند. فکر نمی توانید بکنید. بمباران قدرت فراوانی دارد، شما را متزلزل می کند. و بوی آن، آن بوی تهوع آور. و سپس صداهایی می آیند، صدای فریاد آدمها. سعی می کنید تمرکز کنید که بعد از بمباران چه بکنید، به کجا باید بروید، به چه کسی اعتماد کنید.

نیروی دریایی آمریکا در پاناما به شما شلیک کرد. چه حسی به شما دست داد؟

بعد از آنکه به من شلیک کردند، با من خیلی خوب رفتار کردند و زندگی مرا نجات دادند بنابراین من احساسات متناقضی داشتم. کلنلی بود که در بیمارستان به دیدنم آمد و من به او گفتم وقتی پدرم سرباز بود در نرماندی آلمان ها به سمتش شلیک کرده بودند. نیروی هوایی آمریکا او را به انگلستان انتقال داد تا درمانش پیگری شود. گفتم: «این اولین بار نیست که عضوی از خانواده ام توسط آمریکایی ها از محل حادثه خارج می شود. اما اوضاع تغییر کرده است. قبلا آلمانی ها شلیک می کردند، و آمریکایی ها مصدوم را خارج می کردند. حالا دیگر همه چیز را در بسته بندی کامل آمریکایی دارید، شما آمریکایی ها هم شلیک می کنید و هم پاک سازی.» طوری به من نگاه کرد انگار دیوانه بودم. سپس بدون هیچ حرفی از آنجا رفت.

آیا تا به حال گریسته اید؟

مدتهاست گریه نکرده ام. روز پیروزی گاهی گریه تان می گیرد آن هم به خاطر شوق است. یادم هست با سربازان آمریکایی از یک گشت بر می گشتیم. وقتی متوجه شدیم که جان سالم به در برده ایم، با حالتی هیستریک شروع کردیم به خندیدن. به نظرم این هم نوعی گریستن است.  

آیا کابوس می بینید؟

اصلا خواب نمی بینم. دوست روانکاوی دارم که می گوید: «آنقدر در خودت فرو رفته ای که خوابهایت را به یاد نمی آوری». پس کابوس نمی بینم. من اینطوری هستم، اما عکاسانی را می شناسم که شبها در خواب فریاد می زنند و من مجبور می شوم لیوانی آب بر رویشان بریزم.

هیچوقت هنگام کار دوربینی را از دست داده اید؟

چندتایی را از دست داده ام. یکبار گلوله خورد درست وسط یکی از دوربین هایم. آن دوربین را نگه داشته ام. روی میزم است. سال 1982 در جنوب لبنان و هنگام حمله ی اسرائیل بود. من با گروهی از فلسطینی هایی بودم که در مقابل اسرائیلی ها ایستاده بودند. جنگ شبانه ای بود. فلشم خاموش شد و اسرائیلی ها درست وسط دوربین من را نشانه گرفتند.

آیا عکس مورد علاقه ای دارید؟

عکسی هست که در بیروت گرفتم. تانک بزرگ M-48  ی درست روبروی من آتش گرفت و من درحال گرفتن عکس بودم. گربه ی مو قرمزی داشت چرت می زد و حتما به خیالش جنگ تمام شده بود. وقتی این تانک آتش گرفت، گربه از جایش بلند شد و شروع به دویدن کرد. دیدم که دارد از جلوی تانک رد می شود. عکسی از این گربه ی در حال دو گرفتم. مثل شخصیتی کارتونی به نظر می رسد که به جای پنجه چرخ به پایش بسته شده باشد. این عکس را خیلی دوست دارم زیرا این گربه دارد از یک دیوانگی محض فرار می کند. 

چرا به این کار ادامه می دهید؟

معتقدم کار مهمی است و آن را دوست دارم. البته دوست دارم به پاریس برگردم و نوشیدنی نابی بخورم. اما لحظه هایی پیش می آیند که احساس بیهودگی می کنم. احساس ناباروری. و بعد بلافاصله باز راه می افتم. به این فکر می کنم که «اتفاقات زیادی در سراسر دنیا در حال وقوع هستند. من اینجا چه غلطی می کنم.» به سینما می روم، بیرون می روم و غذای خوب می خورم اما لحظه ای هست که دیگر آن گوشتی که می خورم مزه ی خوبی نمی دهد. مثل این است که دوستانی را در بیمارستان داشته باشید اما آن قدرمشغول خوشگذرانی باشید که وقتی برای دیدن آنها نگذارید.

توصیه ای برای عکاس-خبرنگاران مشتاق دارید؟

همیشه سعی کنید به حقیقت نزدیک شوید، تعهد خود را نسبت به مردم به جا بیاورید و سعی کنید داستان را از منظر هر دو طرف حاضر تعریف کنید و وقتی یک افسر یا غیر نظامی به شما می گوید «من باید چیزهای بیشتری درباره ی این اتفاق به شما بگویم، اما شما حق آن را ندارید که افشایش کنید»، همیشه به این خواسته احترام بگذارید. گزارشگران قدرت زیادی در اختیار ندارند به غیر از یک مورد: اعتماد مردم.  هر دو طرف باید به ما اعتماد کنند- مردمی که داریم داستانشان را می گوییم و مردمی که مخاطب این داستان هستند.

منبع: historynet

كليه حقوق اين اثر متعلق بهhttp://www.Misagh.netميباشد.
هرگونه تقليد و نقل مطالب بدون ذكر منبع ممنوع می باشد.