شرح خبر
شبح‌های پالتو پوش!
سفر به سرزمین سیاهان؛ سودان(1)
    بیست و پنجم دی ١٣٩٠ ساعت ١٦:٠٦      
اوايل ژانويه سال 2012 ميلادي است؛ روزهايي که رو به پايان است، و درست مصادف اواسط دي ماه سال گذشته شمسي بود که مقدمات نخستين تجزيه قرن بيست و يکم و يکي از بزرگترين آنها در دهه هاي اخير در قاره آفريقا، رخ داد.

درست در همين زمان از طرف گروه "مستندسازان بحران" مرکز فرهنگي ميثاق، يک گروه سه نفره، براي پوشش اين رخداد و ساخت مستندي درباره بحران پنجاه ساله سودان به اين کشور آفريقايي اعزام شد. اين گروه شامل؛ "محسن عبداللهي" مدير توليد و مترجم، وحيد فرجي" تصويربردار و "مصطفي حريري" کارگردان، بود و پا به منطقه اي مي گذاشت که تا به حال جز براي انجام يکي دو مأموريت محدود ديپلماتيک، هيچ ايراني به آنجا نرفته بود؛ در حالي که برخي مسؤولان نيز اين گروه را به دليل اوضاع ملتهب و شرايط نامعلوم امنيتي از اين سفر منع مي کردند.

اگر چه اين رخداد که تا چند روز همچنان در صدر اخبار بود، بسرعت با آغاز نخستين انقلاب عربي، يعني انقلاب تونس و پس از آن انقلاب مصر، از دايره توجهات دور شد اما اين کم توجهي، به هيچ وجه از اهميت آن نکاست.
تجزيه بزرگترين کشور آفريقايي، يعني سودان که  داراي اکثريت جمعيت مسلمان نيز هست و جدا شدن يک سوم از اين کشور که يکي از غني ترين سرزمين هاي آفريقايي به شمار مي آيد و منابع متعددي انرژي گرفته تا منابع معدني کمياب و آب و پوشش گياهي غني در خود جاي داده، اتفاق کوچکي نبود. بويژه اينکه اين منطقه، نقطه اتصال قلب آفريقا به شرق و غرب و شمال و جنوب اين قاره محسوب مي شود.

به رغم همه خبرهايي که در همسايگي اين منطقه در حال وقوع بود اما همچنان تنها تيم مستندساز ايراني حاضر در اين واقعه همان گروه کوچک سه نفره بود و هيچ خبرنگاري از رسانه هاي ايراني در اين سرزمين وجود نداشت و نهايت چيزي که مي شد به عنوان نشانه از آنها در نشست هاي خبري ديد، ميکروفون شبکه خبري "العالم" بود که يک خبرنگار محلي آن را به همراه ميکروفون شبکه خبري آمريکايي "الحرة" در هر برنامه روي ميز مي گذاشت!

از اين رويداد که احتمالاً در آينده، اثرات عميق آن در منطقه روشن خواهد شد، هر چند ديده هاي تيزبين امروز هم مي توانند اين اثرات را با فعاليت در سکوت غربي ها و صهيونيست ها در کشور ببينند، تصاويري ثبت شده است که به بهانه آن، يک مجموعه مستند هشت قسمتي با عنوان "خواب هاي سياه" ساخته شد. اين مجموعه، به روايت تاريخ بحراني که منجر به تجزيه سودان و ريشه هاي آن و نقش استعمار در اين زمينه و همچنين پيش بيني چالش هاي آينده اين منطقه مي پردازد، در مراحل پاياني تدوين خود قرار دارد و به خواست خدا، در سالگرد برگزاري همه پرسي تجزيه سودان روي آنتن سيما مي رود.

آنچه در ادامه مي خوانيد بخشي از يادداشت هاي روزانه، سرپرست اين گروه مستندساز و کارگردان مجموعه "خواب هاي سياه" در طول اين سفر است که براي انتشار در اختيار گروه بين الملل مشرق قرار گرفته است و نکات خواندني جالب توجهي از مشاهدات در اين منطقه دارد، منطقه اي که اگر چه آنچنان که بايد توسط مردم و مسؤولان ما ديده نشده است، اما خبرنگاران چشم زاغ غربي آن را بخوبي مي شناسند.

4صبح امروز با پروازي از شرکت هواپيمايي "الخليج" از فرودگاه امام خميني(س) تهران به مقصد بحرين حرکت کرديم و پس از توقفي چند ساعته در فرودگاه منامه، حالا يعني در حالي که ساعت به وقت محلي تقريبا 1 بعد از ظهر است به فرودگاه خارطوم رسيده ايم. در وبگاه ها و بروشور ها نوشته اند که اين فرودگاه، يعني فرودگاه بين المللي خارطوم يکي از زيباترين فرودگاه هاي حال حاضر آفريقايي عربي است. من که براي بار دوم است وارد اين فرودگاه مي شوم اين بار با دقت بيشتري آن را ورانداز کرده تا شايد آنچه را در سفر نخست نتوانستم در تاريکي شب ببينم اين بار در روشنايي روز بيابم و معلوم شود آنچه سبب مي شود اين فرودگاه را زيبا بدانند چيست اما در گوشه و کنار اين فرودگاه هم چيزي پيدا نمي کني که معلوم شود اين فرودگاه چرا زيباست؟ هر چه هست يکي دو هواپيمايي است که مانند ديگرفرودگاه ها، مقداري دور تر روي زمين جا خوش کرده اند و فضاي غبار گرفته فرودگاه و آن سو تر يک ساختمان معمولي است که هيچ رجحاني به نسبت ساختمان ديگر فرودگاه ها ندارد.

فضاي فرودگاه کاملاً غير عادي است ، همه جا ساکت و خلوت است، انگار که ما تنها مسافراني هستيم که به اين منطقه رسيده ايم. گذرنامه ها و برگه هاي اداره مهاجرت را که در هواپيما به ما داده اند پر کرده ايم، در دست داريم و به سمت ورودي ساختمان فرودگاه و پس از آن گيت هاي اداره گذرنامه سودان حرکت مي کنيم. صفي به آن معنا تشکيل نمي شود. تقريباً مقابل هر افسر يک مسافر قرار  مي گيرد.

به اشاره مأمور گذرنامه جلو مي روم و گذرنامه را به سمت او مي گيرم. چون "سلام عليک" گفته ام به عربي از من مي پرسد که «آيا بار اول است که به خارطوم آمده ام؟» هم او دچار ترديد مي شود و هم من، ترديدم از اين است که آيا آن سفر کوتاه ترانزيتي به خارطوم هم يک سفر محسوب مي شود، اما همين ترديد باعث مي شود که او هم در اين که آيا من حرفش را به عربي فهميده ام يا خير، مي پرسد انگليسي بلدي؟ جواب مثبت مي گيرد و دوباره همان سؤال را تکرار مي کند و من هم جواب مثبت مي دهم. از محل اقامتمان مي پرسد و تو که مانده اي که چه بگويي يک راست نشاني سفارت جمهوري اسلامي ايران را مي دهي جايي که ممکن است تا انتهاي سفر هم چشمت به جمال مبارکش روشن نشود.

از گيت ها که مي گذريم بارها را تحويل مي گيريم. بيش از همه نگران آن بخش از بار ها هستيم که شامل لوازم تصويربرداري است. يعني دوربين، نور و سه پايه، همان ها را بار چهارچرخ مي کنيم که هر چه زودتر از  فرودگاه بيرون بزنيم که که ناگهان يکي از مأموران صدايمان مي زند و از قضا به همان بخش از بارها اشاره مي کند که نگرانشان بوديم. مأمور ديگري به کمک او مي آيد تا با هم شروع به وارسي بار ها کنند. يکي يکي کيف ها را باز مي کند، اول نور و حالا دوربين، وحيد [فرجي، تصوير بردار گروه] با گوشه چشم، اشاره اي به گوشه سالن مي کند، رد نگاهش را مي گيرم، چند صندوق و کيس بزرگ و کوچک کنار هم و روي هم تل انبار شده اند و روي همه آن ها يک عنوان خودنمايي مي کند، "قناة العالم"، "مکتب بيروت". نگراني نگاه وحيد به من هم سرايت کرده و حالا من هم نگرانم که همين بلا بر سر تجهيزات ما بيايد، خصوصاً زماني که گذرنامه هايمان را مي خواهد و شروع به ورق زدنشان مي کند، مطمئن مي شوم که اکنون درباره بارها و اينکه چطور با رواديد گردشگري، اين وسايل تصويربرداري را به همراه داريم، خواهد پرسيد اما به جاي پرسش، تلفن همراهش را بيرون مي آورد و تقريباً مطمئن مان مي کند که در قدم اول متوقف شده ايم. اما از آنجا که مقدر است از اين خوان هم بگذريم، دوباره نگاهي به گذرنامه ها مي اندازد و به عربي مي پرسد که از کجا هستيد و از ما مي شنود "ايران" و بعد گذرنامه ها و بارها را تحويلمان مي دهد تا برويم! به همين راحتي.

محسن[عبداللهي، مدير توليد گروه] زودتر از ما با باقي بارها به سالن انتظار رفته و با ديدن ما که از گيت مي گذريم با لبخند به سمتمان مي آيد. حالا بايد فکري براي رفتن به شهر بکنيم. پيش از حرکت، خبردار شده بوديم که "محمود رمک" يا به قول خودماني "مجولگ، از دوستان و همکاران و البته مسؤول خبرنگاران شبکه العالم، در خارطوم است، شماره تلفن او را داريم اما طول مي کشد که با کلنجار با تلفن همراه ماهواره اي ثريا بتوانيم با او تماسي برقرار کنيم.

مجول بعد از سفر بخير گفتن، قول مي دهد تا حد اکثر چند دقيقه ديگر دنبالمان بيايد و ما منتظر مي مانيم و البته نه بيکار؛ جالب است که در غرفه جهانگردي و توريسم  فرودگاه هيچ ليست بروشور درست و درماني از هتل هاي خارطوم که بعداً مي فهميم کم هم نيستند، پيدا نمي کنيم اما موفق مي شويم تا سيم کارتي با برند "MTN" يا همان ايرانسل! خودمان بخريم به پنجاه دلار، البته با در نظر گرفتن شارژ مکالمه اي که همراه آن خريداري مي کنيم.

مجول با تأخيري کمي بيش از آنچه گفته بود سر و کله اش با يک خودروي سواري پيدا مي شود. با چهره اي باز به استقبالمان مي آيد. او سعي مي کند در همان ابتدا به صورت فشرده بيشترين اطلاعات ممکن را به ما بدهد، همزمان خودرو هم خيابان هاي خارطوم را به سمت هتل طي مي کند. از راننده مي پرسيم اينجا مرکز شهر است که با حرکت سر تأييد مي کند، هرچند به نظر مي رسد خودش نيز مطمئن نيست؛ بعد ها مي فهميم که اين منطقه يکي از قديمي ترين مناطق خارطوم يعني "ام دورمان" نام دارد؛ اگر بنا به مقايسه باشد، شباهتش بيشتر به محلات خيلي قديمي با بافتي به همان قدمت در اطراف بازار تهران است، اما شکل و شمايل شان البته شباهت چنداني به اين مناطق ندارد. قديمي تر، فرسوده تر شايد و البته بسيار، بسيار شلوغ.

مقابل ساختماني که نمايش از گرانيت هاي تيره است مي ايستيم، نام روي تابلو "هتل بين المللي" است اما به نظر نبايد چيزي بيش از يک مسافرخانه باشد، اين شکي است که البته وقتي به اتاق ها مي رسيم به يقين تبديل مي شود، آن قدر خسته هستيم که از حرفهاي مجول تنها آن بخشش را مي فهميم که براي ساعت 9 شب با ما قرار مي گذارد تا در لابي هتل يکديگر را ببينيم. ناهار خورده و نخورده، خودمان را در تخت هاي اندکي ناهموار هتل مي بينيم و بعد خوابي سنگين با چشماني در حال سوزش.
از خواب که بيدار مي‌شوي هنوز بچه ها در حال سير و سياحت ملک پادشاه هفتم هستند، کمي پنجره را باز مي کني، منظره عجيبي است، نور سرخ غروب بر روي ساختمان هاي يک دست خاکي رنگ افتاده و حس غريبي را در تو زنده مي کند. دوربين عکاسي را آماده مي کني که ثبتش کني اما نور آنقدر سريع افت مي‌کند که ديگر فرصتي نمي ماند. در فکري که اين صحنه را کجا ديده اي که صداي وحيد از پشت سر پاسخت را مي دهد،"موگاديشو"! اشاره وحيد به صحنه هاي غروب آفتاب در شهر موگاديشو در فيلم "سقوط بلک هاوک" اثر ريدلي اسکات است. صداي اذان فضاي اتاق را پر مي کند.

دقایقی از غروب گذشته که بچه ها خودشان را پیدا می کنند. وسایل را جابجا می کنیم و بعد از خواندن نماز منتظر می مانیم تا محمود برای جلسه به هتل بیاید. محمود یا همان "مجول"- اسم خودمانی او- که می آید، یک سودانی را هم به همراه خودش آورده، در لابی هتل می نشینیم و صحبت ها اولیه به میان می آید. او رئیس خبرگزاری رسمی سودان است و قرار است با هماهنگی هایی که انجام می دهد کار ما سریع تر راه بیفتد.

سودان هنوز برای ما کشوری ناشناخته است، همه چیز با آنچه در گزارش ها می خوانی یا از اخبار می شنوی و یا از همه در تصاویر می بینی تا حد زیادی متفاوت است؛ حتی برای من همه که قبلاً سفری دیگر به آفریقا داشته ام چیزهایی فرق می کند.

آفریقایی ها به شکل خاصی راه می روند، به عبارتی برای خودشان در راه رفتن و قدم برداشتن سبک خاصی دارند، این را قبلاً در کاپالا- پایتخت اوگاندا- دیده ام، اما اینجا راه رفتن مردم اگرچه در سرعتش شباهت هایی دارد اما شکل خاص خودش را نیز دارا است.
به هر حال همه چیز برایمان تازگی دارد، به همین چیزها فکر می کنم و در عین حال با مجول در مورد کم و کیف قرارها و هماهنگی ها هم بحث می کنیم و سرانجام قرار می گذاریم تا از فردا ساعت هشت و نیم صبح راننده به دنبالمان بیاید، روزی 100 دلار برای یک راننده که نقش راهنما داشته باشد و البته و خودرویش باید بپردازیم؛ قرار بر این می شود که فردا برای اخذ مجوزهای لازم برای تصویر برداری و کارت شناسایی و همچنین و از همه مهم تر برای گرفتن بلیط هواپیما به مقصد عمق قاره آفريقا و جنوب سودان، جایی که به خاطر اتفاقی که در ان در جریان است به این کشور آمده ایم؛ یعنی همه پرسي که برای تجزیه سودان در این منطقه در حال برگزاری است و تقریباً همان روزها این آغاز شده بود.

مجول و دوست سودانی اش که می روند تصمیم می گیریم تا به همراه وحید برای خرید سری به خیابان نزدیک به هتل بزنیم، محسن در هتل می ماند و با وحید فرجی با همراهی شاگرد هتل، به سمت مغازه هایی که یکی دو خیابان آن طرف تر هستند حرکت می کنیم. در خیابان اصلی بیشتر مغازه ها باز هستند، مغازه هایی که سیم کارت موبایل می فروشند یا کتاب یا بعضی چیزهای دیگری که به کار ما نمی آیند، ما به دنبال کمی خوراکی و میوه به اینجا آمده ایم به یک خیابان فرعی می رسیم، کمی فاصله مان با شاگرد هتل زیاد شده است، قدم تند می کنیم تا به او برسیم، این خیابان خاکی و البته خیلی تاریک است، آدم هایی که در سایه و تاریکی می لولند و ناگهان بدون هیچ سر و صدایی از کنارت رد می شوند توی دلت را خالی می کنند و هر لحظه آماده ای تا یکی از آنها واکنشی نشان دهد که تو منتظرش نباشی.

کمی جلو تر سه چهار مرد در میانه راه سبز می شوند، در آن هوای گرم، پالتو های بلندی پوشیده اند و کلاه بر سر دارند، آرام راه می روند و هر از چندی سر به اطراف بر می گردانند، مانند شبح حرکت می کنند؛ در آن شرایط این ترسناک ترین صحنه ای بود که می شد در آن تاریکی دید. شبح ها مستقیم به سمت ما می آمدند، سه نفر بودند که با فاصله ای حدود نیم متر از هم اما در یک ردیف پیش می آمدند، پسرک کاملاً از ما دور شده بود، البته می دیدیمش اما فاصله داشت، فقط فرصتی پیش آمد که نگاهی به چهره وحید بیندازم، که او هم دست کمی از من نداشت، انها نزدیک شدند و از میان ما گذشت؛ همه چیز فقط چند ثانیه طول کشید اما به اندازه یک ساعت بر ما گذشت؛ معنای این حرف را زمانی می توانی بفهمی که دیاری غریب به چنین صحنه هایی برخورد کنی در حالی که نمی دانی چه اتفاقی برایت خواهد افتاد، به همه این ها اضافه کنید، تمام حرف و حدیث های پیش از سفر را، درباره وضعیت سودان و وضعیت امنیتی اش و...

مقداری از دلارهایی را که به همراه آورده بودیم به ارز سودانی که از زمان استعمار انگلیس در این منطقه هنوز "پوند سودان" نامیده می شود تبدیل کرده بودیم؛ کمی میوه خریدیم و مقداری لیموترش که بسیار در سفر مصرفش اهمیت دارد. بعد از روبرو شدن با آن شبح های پالتوپوش که بعدها فهمیدیم پلیس های گشت سودانی بودند؛ دیگر ترسمان ریخته بود و حالا با مقداری میوه و کیسه هایی که شامل موز و لیمو هم می شد به سمت هتل برمی گشتیم. 



كليه حقوق اين اثر متعلق به مرکز فرهنگی میثاق ميباشد.